#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_167

كارن – ايران نيست.

نگاه من ميره طرف بهزادي كه با سالار وايساده و با نگاش خراميدن سارا رو ميون اون همه چشم به نظاره ميشينه و سالاري كه اون مايع زرد رنگ رو قلپ قلپ بالا ميره و دست سارا كه روي شونم ميشينه حواسم از اون دوتا پرت ميشه و چشمام جهت نگاش رو دنبال ميكنه قلبم تو سينه ضربان ميگره و من امروز خيلي ازت دلگيرم اي مرد.

سارا - اينجا چيكار ميكنه؟

آهو – انگار سهراب هيچكسو از قلم ننداخته.

مامان فرشته – دخترا آروم باشين.

حضور بهزاد و سالار جمع رو تكميل ميبخشه و سالار بي خيال اون همه آدم اول خاله جونش رو چند دوري مورد مرحمت قرار ميده با اون بوساي شيش و هشتش و تهش من رو بغل ميزنه و ميگه كه...

سالار – معركه بودي امشب كوچولو.

بهزاد هم با لبخندش مهربوني ميكنه و نگاه سالار هم چندي روي آهو ميمونه و قدماي اون آدمي طرفم برداشته ميشه كه اگه همه دنيا هم پشتم باشن و اون عليهم من از پا ميفتم.

نگاهخيرش به مامانمه و من ميدونم كه پشيمون بوده همه اين سالا و هر روزش با فكر به از دست دادن مامانم گذشته.

دستش طرف مامانم دراز ميشه و من لبخند ميزنم و مامان هم با همون آرامشش دست مردي رو فشار ميده كه به خاطرش از همه روياهاي دخترونش گذشت.

جمشيدخان – فكر نميكردم اينجا ببينمت.

مامان فرشته – من هيچ وقت روزاي قوت آمينمو از دست نميدم.

با اشاره سهراب ببخشيد ميگم و دنبال امر و نهيش راه ميفتم و هركس ميخواد لباس رو بخره سهراب ميگه كه...

سهراب – اين لباس هديه طراحمونه به آمين جان كه البته دخترشون هستن ، اگه مدنظرتونه ميتونين روي دوماه آينده روش حساب كنين.

امشب فقط يه شو لباس نيست ، يه ديدار دوستانه و تشريفاتيه كه همه كله گنده هاي شهر بهش پا گذاشتن.

از اون همه نگاه كه خلاص ميشم گرمي حضوري رو كنارم حس ميكنم و كارن هميشه اينقدر جنتلمنه؟

- من دوبار ازدواج كردم ولي ميتونم به طور قاطع بگم كه هيچ وقت حس خوشبختي نداشتم ، چندسال پيش از يه دختر خوشم اومد، البته فقط خوشم اومد و اون جوابش منفي بود و رفت پي عشق قديميش و الان خيلي خوشبخته ، خوشحالم كه دنبال خوشبختيش رفت...امشب حس كردم تو هم هيچ وقت حس خوشبختي نداشتي ، غم نگات عجيب بود وقتي كه جمشيدخانو ديدي.

romangram.com | @romangram_com