#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_165

سهراب – گفتم برات سوپرايز باشه خانوم خوشگله ، لباستو هم تا قبل از پوشيدن بهت نشون نميدم.

مامان فرشته – دخترمو اذيت نكن.

سهراب – ما غلط بكنيم دختر شما رو اذيت كنيم استاد.

سارا – زبون نريز واسه خاله جونم.

آهو نرم خنديد بابت اين عشوه خركي و لعيا ، دوست دختر چند ساله سهراب هم به جمع اضافه شد.

مامانم كه باشه دنيا باهامه.

زيردست گريمورم و نفس نميتونم بكشم و مامان يه ريز داره از اين كوروش خان حرف ميزنه و نگرانه كه آرمانم نخوره اين موجود عظيم الجثه رو و من ميخندم بابت شيطنتايي كه آرمان چند وقتيه تو اوج بلوغ جوونيش گرفتارش شده.

مامان فرشته – اِ نخند تو هم ، به خدا داشتم آب ميشدم از خجالت جلو خانومه ، پسر خرس گنده كار كه به صورت كسي نداره ، همينجور شماره ميده ، زنه با شوهرش اومده بود و اين آرمان گور به گور شده هم نميدونم كجا قايم شده بود كه پيداش نبود.

سارا – خاله نزن تو پر بچه.

آهو – نه فرشته جون از حالا جلوشو بگيري خيلي بهتره تا فردايي پس فردايي از دستت در بره.

مامان سري تكون ميده و چقدر زود داداش آرمان بزرگ شد و تني تر از هر تني جاش توي قلبم محكم موند.

*******

به لباس طراحي مامان و سنگين تو تنم خيره ميشم و مامان دست روي شونم ميذاره و از آينه استرسمو نگاه ميكنه و ميگه كه...

- اگه دختر مني كه ميتوني.

- ميترسم مامان ، از اينكه زحمت تو و سهرابو خراب كنم ميترسم.

مامان لبخندي بهم هديه ميده و با صداي سهراب نفس عميقم ميشه آخرين خاطرم از پشت استيج و با همه اون اصولي كه اين همه سال تحت امر مامان فراگرفتم پا روي استيجي ميذارم كه معلوم نيست چند جفت چشم بهش خيره است.

نگاه مغرور شدم مستقيم هدف نگاه كسي قرار ميگره كه وجودش به فشارم افت شديدي وارد ميكنه و چه غريب خودمو ميون اون همه ناباوري پيدا ميكنم و عقب ميرم و قدمام جلوي قدماي عقبي قرار مگيره و همچنان سرم بالاست و قيافم مغرور و ضربان قلبم روي هزار.

romangram.com | @romangram_com