#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_164
سارا– آخرين باريه كه چيزي ازت ميخوام تيام خان ملكان.
سكوت تو فضا حاكم ميشه و تهش تيام خان با اون صداي بم و لعنتيشون ميفرمان كه...
تيام – همين يه بارو ، بهش بگو ميتونه بره.
دلگيرم از اين مرد ولي باز هم مرامشو عشق است كه روي سارا رو زمين ننداخت.
يه ساعت بعد كه زير دست گريمور ميشينيم و غرغراي سهراب رو زيرسبيلي ردش ميكنيم آهو با اون چشماي نگران ميناله كه...
آهو – مطمئني كه ميخواي...
- مطمئنم ، من بيشتر از اينا به سهراب بدهكارم.
- به من چي؟
نگام روي اون درياي محبت ثابت ميمونه و قدمام كشيده ميشه طرفش و دلم حجم آغوششو نفس ميكشه.
- چرا بي خبر؟
گونه هام با بوسيدنش عطر مادرانه ميگيرن و نگاهش تو صورتم چرخ ميخوره و ميگه كه ...
مامان فرشته – خوبي عمرم؟
- تو خوب باشي من عاليم ، اينجا كجا شما كجا؟
مامان فرشته – لباساي امشب كار منه ، سهراب هم خواسته حداقل تو اين جشن شركت كنم.
دست كسي كه روي شونم ميشينه ميخندم و ميگم كه...
- يكي طلبت سهراب خان.
romangram.com | @romangram_com