#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_155
وثوق – يه شب يه كم ديرتر بخوابي اتفاقي نميفته، ميخوام يه چيزي بگم.
عاطي – زودتر...
وثوق سر به آسمون گرفت و نفس عميق داد تو شش هاش و بعد بي مكث گفت : زنم ميشي ؟ باهام ازدواج ميكني؟ شش ساله دارم با خودم اين جمله رو تمرين ميكنم تا يه روز كه بزرگ شدي بهت بگم و حالا فكر ميكنم اونقدري بزرگ شده باشي كه بتوني در موردش فكر كني ، قبول دارم خيلي بهتر از من برات ميميرن ولي نميتونم منكر اين بشم كه اين همه سال به خاطر تو پابند اين خونه بودم.
نيشم باز بود و تاب ميخوردم با بك گراوند خوش خوشاني.
وثوق – جلو آمين ميگم كه نميخوام به خاطر حس دين و رودربايستي بيفتي تو تعارف ، ميخوام به چشم يه خواستگار نگام كني ، فكراتو كردي خبرم كن.
عاطي دستشو كشيد و از در ساختمون گذشت و گرمي دستي روي شونم نشست و صداي خاله مهري به خنده انداختم.
خاله مهري – امشب يه كم به بچم اميدوار شدم ، يعني من ميتونم بجه هاي اينو ببينم كه دور و برم دارن ميدوئن؟
- ماشالا اشتهاتون هم خوبه ، نميگين بچه ، ميگين بچه ها .
خاله مهري – آدمي كه خودش يه دونه بچه داره ، هميشه حسرت چندتا ديگه هم داره.
- فداتون بشم.
خاله مهري – ميدوني دردم چيه ؟
- خدا نكنه شما دردي داشته باشين.
خاله مهري – دردم ترس اينه كه يه روز از اين خونه بري ، وجودت واسه هممون بركته مادر ، كاش موندگار اين خونه بشي.
- اگه دختر بدي بودم دليل نميشه اينجوري نفرينم كنينا.
خاله ميخنده و چقدر تلخ ميخنده.
وثوق روي پله هاي تراس خونشون نشسته و انگار سبك تر شده امروز ، به اندازه اين شش سال بزرگ شدن عاطي سبك شده.
*******
romangram.com | @romangram_com