#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_154


تيام – بچت بد عاشقه خاله.

خاله مهري لبخند ميزنه و باز با ميله هاي بافتنيش ميفته به جون نخ كاموا و من هم زير چشمي اون همه لم دادن و دكمه باز بودن رو ديد ميزنم.

تيام _ فردا اصلاني از سفر برميگرده ، بگو ساعت يازده بياد اتاقم.

- حتما.

تيام – تو چرا هنوز بيداري؟

طرف حسابش صيامه و صيام هم بي توجهي خرج ابهت باباجونش ميكنه و ميگه كه...

صيام – خوابم نمياد ، تازه چرا خودت بيداري؟

تيام – تا سه ميشمارم دوست دارم در حال مسواك زدنت باشي.

صيام پا زمين كوبيد و بغض كرد و راه پله ها رو با دو بالا رفت و من حرصم گرفت از اين همه خودخواه بودن يك بابا.

خاله مهري – تيام...

تيام – خاله خواهش ميكنم ، بايد عادت كنه هر چيزي كه ميخواد رو نميتونه داشته باشه.

يه شب به خير زيرلبي گفتم و راهي زمين بازي صيامي شدم كه حتما توي تختش اشك ميريخت ، بميرم برات ماماني ، بميرم جانكم.

روي تاب تكون ميخوردم كه صداي ماشين وثوق تو محوطه پيچيد و من دوئيدم طرف اون سانتافه سرمه اي رنگ كه عاطي بي حوصله ازش پياده شد و بهم تنه زد و من مات موندم به اون همه عنقي ، وثوق رو نگاه كردم كه سر پايين انداخت و گفت : نتونستم...همه حرفام يادم رفت.

- هميشه فكر ميكردم قوي تر از اوني باشه كه جلو كسي كم بياري.

نگام كرد و من پوزخند حرومش كردم ، وثوق من اينجوري نبود.

با يه حركت خيلي نرم از شاسي بلند ماشين پايين پريد و قدم تند كرد طرف عاطي و دستشو كشيد و عاطي بدون برگشتن گفت : از اون هفته ميام شركت ، ديگه خستم ميخوام بخوابم.


romangram.com | @romangram_com