#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_153
آخرين نگاهو تو آينه به خودش انداخت و راهي شد و خاله مهري از بالاي عينكش يكي يه دونشو بدرقه كرده گفت : اگه اين پسر منه كه ميگم امشب هم نميگه ، والا تو خونواده من كه اينجور خنگي نبود فكر كنم به بابايياش كشيده ، آره همون ژنتيكه ، زن عموش هم مشكل دار بود.
ميخندم به قهقهه و ميرم سراغ عاطي هنوز جلو آينه وايساده.
- يه شام ميخواي بري بيرون ، نمي خواي كه بري ديدن سران ملت ها.
- ميگم بهتر نيست همون بافت طوسيمو بپوشم ؟
- به خدا محشري عاطي ، از اين بهتر نميشي ، يه شام دعوتت كرده.
- به نظرت ازم خواستگاري ميكنه ؟ واي من كه غش ميكنم.
- نه به داره نه به باره ، اين دختره فكر غششه ، بيا برو بچه مردم زير پاش علف سبز شد.
- كاش تو هم مي اومدي.
- عاطي برو ، اينقدر هم استرس نداشته باش ، اين همون باباييه كه يه طبقه اتاق خوابش باهات فاصله داره.
- نگفته چي كارم داره؟
- عاطــــيي...
- باشه، باشه ، تو داد نزن.
از اتاق بيرون ميزنه و باز من و خاله مهري و صيام درگير فيلم تركي هايي ميشيم كه خاله مهري حرص ميخوره از بابت بدآموزيش واسه صيام.
اومدن تيام منو معذب ميكنه و صيام رو بيشتر به آغوشم دعوت.
تيام – ديدم عاطي و وثوق رفتن بيرون ، طوري شده؟
خاله مهري – اگه خدا بخواد ، بچم بعد شيش سال ميخواد زبون باز كنه كه از عاطي خواستگاري كنه.
تيام يه كج خند ميزنه و ميگه كه...
romangram.com | @romangram_com