#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_150
- نـــه ، سارا كه تنها نميره ، آهو هم هست ، شايد منم...
- تو چي ؟
- من كار دارم نميتونم برم.
- نميتوني؟
- من اصلا رام دور ميشه.
- رات دور ميشه ؟
- حالا كه فكرشو ميكنم اصلا دوست ندارم برم.
- دوست نداري؟
- اصلا چه معني داره سه تا دختر برن خونه يه پسر؟ ...ولي مامانش هم هستا.
اينبار بي حرف خيره نگام ميكنه و من هيچ حالتي رو توي اون چشماي خيره سبز رنگ نمي بينم.
*******
- امشب اينجايي؟
از پنجره شاهد آهويي بودم كه مثه همه اين چند ماه غمزده خياطي ميكرد و رو به سارا گفتم : آره ، به وثوق خبر دادم.
- چه خبر؟
- شما چه خبر از خونه سهراب جونتون؟
- هيچي ، چندتا از بچه ها بودن ، گفتيم ، خنديدم ،دو دست فوتبال دستي بازي كرديم ، جات خالي بود.
romangram.com | @romangram_com