#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_149
بهزاد اونقدري پتانسيل عصبانيت داشت كه با يه پارچه قرمز و يه تكون خفيف شركتو رو سر اين دختره بي چاك و دهن خراب كنه و من نميدونم چرا.
تلفن سارا كه زنگ ميخوره و آهنگ مدرسه موشها تو سالن پش ميشه ميخوام خودمو حلق آويز كنم و خانوم خيلي ريلكس جواب ميده و از روي ميز ميپره و سهراب جونم گفتنش ميون دوتا مرد هيچ جنبه اي نداره جز سر به زير افتاده بهزاد جان.
كيفشو كج ميندازه و شالش كه به گل سرش گير كرده رو درست ميكنه و بي خيال اون دوتا ميگه كه...
سارا – من ديگه ميرم ، سهراب خونش دعوتم كرده.
فرصت نميده و ميون دراي كشويي آسانسور گم ميشه و تيام جاي اون مي توپه به من كه...
تيام – كجا رفت ؟
من هم اسكولي رو به حد اعلا ميرسونم و خيلي مات ميگم كه...
- خونه سهراب.
چشم غره ميره و بهزاد لبخند مصنوعي مياد كه...
بهزاد – تيام من برم ، يادم افتاد يه كار مهم بانك دارم ، خدافظ.
اون دو كه ميرن باز من ميمونم و رئيس و شوهرخواهر آينده.
دستاش ستون ميزم ميشه و سر من بالا مياد .
- رابطه اين پسره سهراب با سارا چيه ؟
- بچه خوبيه ، يعني...خب كلا خيلي جوريم با هم.
- جورين ؟
- خب ما واسه مزونش گاهي كار ميكنيم.
- اون وقت سارا تنها ميره خونه اش چون واسه مزونش گاهي كار انجام ميدين؟
romangram.com | @romangram_com