#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_148
- فعلا منم كه گير توئه خر افتادم.
- عزيزم...
دنباله عزيزمش با آدمي كهاز آسانسور بيرون زد خفه شد و پاي در حال جنبيدنش از حركت وايساد انگاري و پررو پررو جم نخورد از سر جاش و من با لبخند بلند شدم و بهزاد جان رو با اون همه حال و احوال مورد مرحمت قرار دادم و نگاه بهزاد عصبي لحظه اي اون بشر بي ادب رو رها نميكرد.
تيام كه از اتاق اومد بيرون و چشمش به اين نمونه نادر بشري افتاد ، سارا حساب كارو دست گرفت و با نيش باز كرده اش لوس شد كه...
سارا - سلام عزيـــزم، چطوري نفس؟
باز عنتر بازي خانوم بالا زد و من با همه سه سال كوچيك تر از اين بشر بودن خجالتم اومد.
بهزاد چشم گشاد كرد و تيام خنده قايم كرد.
تيام – اينجا كاروانسرا نيست.
سارا – مگه من گفتم كاروانسراست ؟ اصلا به كلاس من ميخوره برم كاروانسرا داداش؟ نگو اينجور ، شركت به اين ناناسي.
تيام – بيا برو بذار اينم به كارش برسه.
اين ؟ من اينم ؟ شايد يادش رفته آم سر اسمم رو ، شايد تو سرعت هوا حس نشده آم سر اسمم ، شايد...
سارا – اولا اين نه و آمين ، دوما شركت پسرداييمه دلم ميخواد اوقات فراغتم اينجا باشم.
تيام – ناهار در خدمت باشيم.
سارا – چه ماهي تو و من خبر نداشتم ، والا امروز هيچ بني بشري پيداش نبود كه تيغش بزنم...
عرق سرد از كنار شقيقم راه گرفت و يه ور صورتمو قاب كرد.
تيام خنديد ، حتما عادتي بود به اين سبك هاي حرفي و دهن بي چاك سارا ولي امان از بهزاد...
romangram.com | @romangram_com