#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_144


عاطي – همچين هم بد نيست ، يعني راستشو بخواي تو اين بي شوهري يه مردي كه يه شركت مامان داشته باشه و يه سانتافه هم زير پاش باشه كمه و تو اين جاده هاي زندگي ما هم كه قرار نيست ماشين مدل بالاتر وايسه.

- حالا تو جون من بيا به وثوق بله بگو ، نه كه بچه ده باري ازت خواستگاري كرده ميگم.

آهو ميخنده و قاچ پيتزاشو به دهن ميبره و چقدر خوشگله اين دختر ، مخصوصا با توجه به دوتا ميز اونورتر كه چشماشون تلسكوپ رصد وجود آهون شده.

سارا – به هر حال وثوق به خاطر اين همه غيرت خركيش دست و بالتو ميبنده.

عاطي – خب من عاشق همين غيرتشم ديگه.

سارا – خب اونكه از صدقه سري خريتته ، اولا اين همه بي حيا هم نبودي ، ميگن دانشگاه آدم خراب كنه همينه ديگه ، بره گرفته الاغ تحويل داده.

آهو – سارا اينقده فك نزن ، بگير غذاتو كوفت كن.

صيام خسته و خوابالو به بازوم تكيه زده بود و چرتش كه پاره ميشد ميناليد كه ...

صيام – مامان نميريم ؟

سارا به اين لقب تازم ميخنديد و آهو لبخند ميزد و عاطي...

عاطي نگران ميشد ، از اين موقتي بودنم نگران ميشد و دلواپس ، دلواپس ضربه خوردن اون بچه اي كه پنج سال شاهد بزرگ شدنش بود و حكم عمه داشت براش.

همه قيام كرديم تا به خونه هامون بريم كه اون دوتا ميز اونورتر خودي نشون دادن و يكيشون با مثلا قدماي دختركش طرفمون اومد و خيره تو چشماي آهويي آهو گفت كه ...

- من ميتونم افتخار آشنايي بيشترو با شما داشته باشم ؟

- ترجيحا نه.

نيش سارا چاكيد و اخم آهو تو هم كشيد ، من هم بي حس نظاره گري ميكردم و منتظر نتيجه اين همه منت كشيده بودم.

- خب...


romangram.com | @romangram_com