#به_من_بگو_جذاب_پارت_357


اسکیت داشت پشت میز غلات صبحانه اش رو میخورد و صفحه ی ورزشی روزنامه جلوش باز بود،مگ وقتی بیرون اومد لبخند اجباری زد و گفت:

″صبح بخیر. مزاحمم شناسایی و خنثی شده. جزئیاتش رو ازم نپرس.″

اسکیت نگاهش کرد و گفت:

″تد از این موضوع خبر داره؟″

مگ با موجی از درد که هر وقت به هرگز ندیدن تد فکر می کرد به سراغش میومد درگیر بود:

″آره،من برمیگردم کلیسا.″

دوست نداشت به اسکیت دروغ بگه ولی به یه بهونه نیاز داشت تا بدونِ مشکوک کردنش وسایلشو جمع کنه.

اسکیت غرولند کرد:

″نمی فهمم چرا اینقدر عجله داری.″

وقتی دوباره مشغول خوردن صبحانه اش شد مگ متوجه شد دلش برای این پیرمرد بداخلاق و خیلی از آدم های دیگه ی این شهرِ دیوونه تنگ میشه.

کم خوابی و دردِ خیلی زیاد خسته اش کرده بود، تازه شروع به جمع کردن وسایلش کرده بود که تسلیم شد و دراز کشید. با وجود رویاهای ناراحت کننده اش تا نزدیک ظهر بیدار نشد. خیلی زود وسایلشو جمع کرد ولی تا ساعت سه به بانک نرفت. به جز بیست دلار تمام پولش رو از حساب ناچیزش برداشت کرد. اگه حسابش رو می بست تمام کارمندهای بانک شروع به سؤال پرسیدن در مورد دلیل کارش می کردن و پنج دقیقه بعد از اینکه از در بیرون میرفت تد میدونست که اون داره از اینجا میره. تحمل یه رویارویی دیگه با تد رو نداشت.

تنها صندوق پست شهر جلوی پله های اداره ی پست کوچیکش قرار داشت‌. یادداشت های مربوط به ماشین نوشیدنیش و نامه ی استعفاش رو برای معاون بَری پست کرد. وقتی پاکت دستبندِ توری رو داخل صندوق انداخت ماشینی توی منطقه پارک ممنوع ایستاد. شیشه ی سمت راننده پایین اومد و سانی اسکیپجک سرشو بیرون آورد و گفت:

″داشتم دنبالت می گشتم. فراموش کردم باشگاه امروز بسته است. بیا بریم یه نوشیدنی بخوریم و حرف بزنیم.″

سانی با موهای تیره براق و جواهرات پلاتینش کاملا چهره تاثیر گذاری داشت. مگ هیچ وقت تا این حد احساس شکننده بودن نکرده بود. گفت:

romangram.com | @romangram_com