#به_من_بگو_جذاب_پارت_358
″متاسفم وقت خوبی رو انتخاب نکردی. یه عالمه کار برای انجام دادن دارم.″
مثل سوار ماشین شدن و پشت کردن به مردی که خیلی دوستش دارم.
″کنسلشون کن. کار مهمیه.″
″در مورد پدرته؟″
سانی مستقیم نگاهش کرد و گفت:
″مگه پدرم چشه؟″
″هیچی.″
چند نفر توی پیاده رو ایستادن تا نگاهشون کنن، هیچکدوم سعی نمی کردن محتاط باشن. سانی، مدیر اجرایی پر مشغله،با انگشتهاش بی حوصله روی فرمون ضربه زد و گفت:
″مطمئنی نمی تونی چند دقیقه از وقت پر مشغله ات رو برای صحبت در مورد یه معامله کاری احتمالی بذاری؟″
″معامله ی کاری؟″
″من جواهراتت رو دیدم. میخوام باهات حرف بزنم. سوار شو.″
نقشه ی مگ برای آینده در بهترین حالت، مبهم بود. مگ ریسک عقب انداختن رفتنش به مدت یک ساعت رو با مزیتِ شنیدنِ چیزی که سانی میخواست بگه رو سبک و سنگین کرد. سانی ممکن بود مایه ی عذابش باشه ولی یه زن کارآفرینِ باهوش بود. مگ بی میلی خودشو برای ورود به یه فضای بسته با یکی از اسکیپجک ها رو کنار گذاشت و سوار ماشین شد.
سانی همونطور که وارد خیابون میشد گفت:
″شنیدی توی ژورنال وال اِستریت یه مقاله در مورد مزایده ی تد چاپ شده؟ توی بخش روش های خلاقانه ی جمع آوری کمک های خیریه.″
romangram.com | @romangram_com