#به_من_بگو_جذاب_پارت_356


مگ به خشکی گفت:

″خیلی خوب،قول میدم.″

″مگ...″

یه بار دیگه سعی کرد مگ رو لمس کنع و یه بار دیگه مگ مقاومت کرد و گفت:

″فقط برو. خواهش می کنم. فردا در موردش حرف میزنیم.″

تد مدتی طولانی بهش خیره شد جوری که مگ فکر نمی کرد بره ولی در نهایت رفت و مگ بالای پله های کلیسا ایستاد و دور شدنش زیر بارون رو تماشا کرد. وقتی تد از دیدرسش خارج شد کاری که قبلا نتونسته بود انجام بده رو انجام داد.

کلیسا رو دور زد و شیشه ی یکی از پنجره ها رو شکوند. یه پنجره ی سراسر شیشه ای که می دونست می تونه دستش رو ازش رد کنه و قفلش رو باز کنه. بعد پنجره رو باز کرد و وارد محراب خاکی و خالیش شد.

تد انتظار داشت فردا شب مگ برای یه مکالمه ی آروم و منطقی در مورد عشق یک طرفه اش ببینتش. مگ بهش قول داده بود.

مگ همونطور که صدای رعد و برق ساختمون رو لرزوند فکر کرد چقدر راحت میشه همچین قولی رو شکست.

توی اتاقک کر شلوار جینی پیدا کرد که حتما دالی و اسکیت موقع جمع کردن وسایلش ندیده بودنش. هنوز توی آشپزخونه غذا بود ولی اشتها نداشت. در عوض روی کف چوب کاج قدیمی راه رفت و به تمام چیزهایی که اونو به این لحظه کشونده بودن فکر کرد. تد نمیتونست خودشو عوض کنه. مگ واقعا باور کرده بود که تد می تونه عاشقش بشه؟ چطور حتی لحظه ای فکر کرده بود که اون برای تد با بقیه فرق داره؟

چون تد بخش هایی از خودش رو که هیچ وقت به کسی نشون نداده بود به مگ نشون داده بود و این باعث شده بود مگ احساس کنه متفاوته ولی این همش یه توهم بود و حالا مگ باید از اینجا میرفت چون اینجا موندن غیرممکن بود.

فکر اینکه دیگه هیچ وقت تد رو نمی بینه تقریبا باعث شد تو خودش مچاله بشه به خاطر همین روی جنبه های دیگه این اتفاق تمرکز کرد. مگ قدیمیِ بی مسئولیت همون شب توی ماشینش می پرید و فرار می کرد ولی ورژن جدید و بهبودیافته اش تعهداتی داشت . فردا روز تعطیلش بود بنابراین کسی ازش انتظار نداشت سرکار بره و وقت داشت کارهای لازم رو انجام بده.

قبل از اینکه برگرده خونه ی اسکیت تا موقعی که مطمئن شد اون خوابیده صبر کرد. همونطور که صدای خر و پف اسکیت از توی راهرو شنیده میشد مگ توی دفترش پشت میز، جایی که روی جواهراتش کار می کرد نشست و یه دفترچه یادداشت زرد رنگ رو برداشت. برای کسی که بعد از اون مسئولیت ماشین نوشیدنی رو بر عهده می گرفت یادداشت گذاشت و توضیح داد که چطور ماشین نوشیدنی رو پر کنه بهتره و بعد نوشیدنی های مورد علاقه ی اعضای ثابت رو نوشت و چند خط کوتاه هم در مورد بازیافت قوطی ها و لیوان ها اضافه کرد. شاید کارش جراحی مغز نبود ولی اون درآمد ماشین نوشیدنی رو بیش از دو برابر کرده بود و به این موضوع افتخار می کرد. در پایان نوشت شغل چیزیه که خودت می سازی. ولی احساس حماقت کرد و خطش زد.

در حالیکه دستبندی که قولشو به توری داده بود رو تموم می کرد سعی کرد به تد فکر نکنه ولی غیر ممکن بود. دم صبح وقتی که دستبند رو توی یه پاکت گذاشت چشمهاش تار میدید و خسته بود و از هروقت دیگه ای که به یاد میاورد غمگین تر بود.

romangram.com | @romangram_com