#به_من_بگو_جذاب_پارت_355


″از اینجا برو. تنهام بذار.″

″اینطوری نه.″

″دقیقا همینطوری. چون تو فقط بهترین چیز رو برای آدما میخوای و الان بهترین چیز برای من اینه که تنها باشم.″

حالا بارون داشت شدیدتر می بارید. مگ می تونست ترازوهای درونی تد که در حال سبک و سنگین کردن اوضاع بودن رو ببینه. در حال وزن کردن مزایا و معایب بود. میخواست کار درست رو انجام بده. همیشه کار درست رو انجام میداد. تد اینجور ساخته شده بود و مگ هیچ جوری نمیتونست به تد آسیب برسونه جز اینکه بذاره ببینه که اون چقدر به مگ آسیب رسونده.

برقی آسمون رو شکافت. تد مگ رو از پله ها بالا برد و زیر طاق های بالای در کلیسا کشوند. مگ خودشو کنار کشید:

″برو! نمی تونی حداقل اینکارو برام انجام بدی؟″

″خواهش می کنم مگ. ما این موضوع رو حل می کنیم. فقط به یکم وقت نیاز داریم.″

سعی کرد صورت مگ رو لمس کنه ولی وقتی مگ صورتشو عقب کشید دستش رو پایین انداخت و گفت:

″تو الان ناراحتی و من درک می کنم. امشب ما...″

″نه. نه امشب،نه فردا،نه هیچ وقت دیگه ای.″

″گوش کن. خواهش می کنم...من تمام فردا با اسپنس و آدمهاش جلسه دارم ولی فردا شب ما...توی خونه ی من با هم شام میخوریم جایی که هیچ مزاحمی نباشه. فقط ما دو تا. تا اون موقع هردومون وقت داشتیم تا در این مورد فکر کنیم و می تونیم در موردش حرف بزنیم.″

″درسته. وقت برای فکر کردن،این همه چیزو حل می کنه.″

تد با خشونت گفت:

″مُنصف باش مگ. این اتفاق یهویی پیش اومد. بهم قول بده. تا بهم قول ندی فردا شب منو می بینی هیچ جا نمیرم.″

romangram.com | @romangram_com