#به_من_بگو_جذاب_پارت_354
″فقط نگاه کردن بهت باعث میشد حس کنم دلم میخواد از خوشحالی برقصم.″
زمزمه وار ادامه داد:
″من هیچ وقت مردی رو به اندازه ی تو دوست نداشتم. هیچ وقت حسی رو که به تو دارم رو حتی تصور هم نکردم.″
تد لبهاشو به هم فشرد و چشمهاش از درد تیره شد و گفت:
″مگ تو برای من مهمی فکر نکن مهم نیستی. تو...تو فوق العاده ای. تو باعث میشی من...″
مکث کرد،دنبال یه کلمه می گشت و مگ بین اشکهاش پوزخند زد و گفت:
″من باعث میشم قلبت آواز بخونه؟ باعث میشم دلت بخواد از خوشی برقصی؟″
″تو الان ناراحتی. تو...″
″عشق من داغه.″
کلمات از دهنش بیرون می ریختن:
″سوزانه. می جوشه و عمیق و پر قدرت جریان داره ولی تمام احساسات تو سرد و ناچیز هستن. تو همیشه کنار می ایستی که مجبور نباشی زیاد عرق کنی. به خاطر همین میخواستی با لوسی ازدواج کنی. ازدواج خیلی شسته و رفته ای بود. منطقی بود. خوب من شسته و رفته نیستم. من بهم ریخته و افسارگسیخته و مخرب هستم و تو قلب منو شکستی.″
با صدای رعدی باران شروع به باریدن کرد. چهره ی تد در هم فرو رفت و گفت:
″این حرفو نزن. تو الان ناراحتی.″
سعی کرد دست مگ رو بگیره ولی مگ خودشو عقب کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com