#به_من_بگو_جذاب_پارت_353
"تو اون شب از دست من عصبانی شدی. گفتی کارم احمقانه بوده."
"اون چیزی بود که عقلم می گفت ولی دلم...دل احمقم..."
صدای مگ شکست:
"داشت از خوشی آواز می خوند..."
تد لرزید:
"مگ..."
″ولی من برات با دیگران هیچ فرقی ندارم. برات هیچ فرقی با لوسی ندارم.″
″تمومش کن.″
″من یه احمقم. اون بوسه برای من خیلی ارزش داشت. اجازه دادم برام خیلی با معنا بشه.″
خنده ی بلندی که بیشتر شبیه هق هق بود کرد دیگه مطمئن نبود از چی بیشتر عصبانیه.
″و اونطوری که اصرار داشتی توی خونه ات بمونم...همه خیلی نگران این موضوع بودن ولی اگه این اتفاق می افتاد خودشونو می کشتن تا این رازو برات پنهان کنن. تو اینو می دونستی!″
″تو داری همه چیزو خیلی بزرگ می کنی.″
ولی به چشمهای مگ نگاه نکرد.
مگ به نیمرخ محکمش نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com