#به_من_بگو_جذاب_پارت_352
رعد و برقی در دوردست زده شد...تد گردنشو به سمت دوربین روی درخت کشید انگار می خواست مطمئن بشه تکون نخورده. گفت:
"متوجه منظورت نمیشم."
"اوه خیلی خوب هم متوجه میشی."
بقیه ی حرفهاشو با یه نفس دردناک بیرون داد:
"وقتی منو بوسیدی...وقتی به تمام اون زن ها گفتی ما باهم هستیم...می دونستی اونها این رازو نگه میدارن."
تد شونه ای بالا انداخت و گفت:
"آدم ها هر کاری میخوان انجام میدن."
میوه توی دست مگ از هم باز شد و درون کرم زده و گندیده اش رو نمایان کرد. گفت:
"من تمام حرف هات در مورد صداقت و روراستی و اینکه چقدر از کارهای قایمکی متنفری رو باور کرده بودم."
"من از کارهای قایمکی متنفرم."
ابرها به سرعت بالای سرشون رسیدن و صدای رعد بلند شد و موجی از خشم مگ رو فرا گرفت:
"وقتی جلوی همه منو بوسیدی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. خیلی خوشحال بودم از اینکه به خاطر من حاضر شدی همچین فداکاری بکنی و به همه اعلام کنی باهمیم!!ولی در واقع تو...هیچ ریسکی نکردی."
"یه لحظه صبر کن."
چشمهای تد از عصبانیت حق به جانبی شعله کشیدن:
romangram.com | @romangram_com