#به_من_بگو_جذاب_پارت_351


″تو...تو فکر نمی کنی این که اسپنس در مورد رابطه ی ما چیزی نشنیده عجیبه؟یا سانی؟خیلی ها می دونن ولی...اونها نمی دونن. سانی نمی دونه نه؟″

تد به ابرها نگاهی انداخت و جواب داد:

″اینطور به نظر نمیاد.″

مگ نمی تونست به اندازه ی کافی هوا وارد ریه هاش کنه،گفت:

″بیست زنِ توی مهمونی دیدن که منو بوسیدی بعضی هاشون حتما به شوهراشون یا یه دوست گفتن. بیردی هم به هالی گفته بود.″

"پس برای همین هالی این کارهارو کرد."

ابرهای در حال حرکت روی صورت تد سایه انداختن و میوه ای که مگ خیلی سعی داشت لمسش کنه نزدیکتر شده بود. هوای بیشتری وارد ریه هاش کرد و گفت:

"تمام اون آدم ها می دونستن ما باهم هستیم به جز اسپنس و سانی."

"اینجا واینته،همه هوای همو دارن."

میوه خیلی نزدیک بود طوری که می تونست بوشو حس کنه،ولی دیگه خوشایند نبود در عوض بدبو و بی میل کننده بود. گفت:

"چه آدم های وفاداری!"

"این موضوع باعث نمیشه آدم های بهتری بشن."

و با این حرف میوه ی سمی حالا توی دستش بود. گفت:

"تو تمام مدت می دونستی هیچ کس چیزی به اسپنس یا سانی نمیگه."

romangram.com | @romangram_com