#به_من_بگو_جذاب_پارت_349
مگ گفت:
"نگران جبران کردن برای من نباش. برای خودت جبران کن."
هالی منظورش رو فهمید. بالاخره سر تکون داد،اول یه حرکت کوتاه و مردد و بعد قاطعانه تر سر تکون داد.
همونطور که هالی به سمت ماشینش می رفت مگ حس ناخوشایندی که انگار یه چیز مهم رو فراموش کرده به یاد آورد. حتما همین بوده،جایی توی ناخودآگاهش حتما به هالی شک داشته هر چند مطمئن نبود چطور تونسته بهش شک کنه.
هالی با ماشینش دور شد. تد با پاشنه ی پا به سنگ ریزه ای ضربه زد و گفت:
"تو خیلی دلرحمی،اینو می دونی؟بیش از حد دلرحمی."
"من یه بچه سِلِبرتیِ لوسم یادته که؟ تنها چیزی که بلدم دلرحم بودنه."
"الان وقت شوخی نیست."
"هی شوخی بزرگتر از این که تد بودین داره با مگِ ناچیز و فانی می خوابه هم هست...؟"
"بس کن!"
تنشی که در طول روز تحمل کرده بود داشت عصبیش می کرد ولی نمی خواست تد ببینه چقدر احساس آسیب پذیری داره و گفت:
"عصبی شدنت رو دوست ندارم. برخلاف قانون طبیعته. اگه تد مقدس هم می تونه بدخلق بشه خدا می دونه بعدش چه اتفاقی میفته؟ شاید تمام دنیا منفجر بشه!!!"
تد حرفشو نادیده گرفت. در عوض یه تار از موهای خیسش رو پشت گوشش زد و پرسید:
″اسپنس چی میخواست؟ البته به جز توجه کاملت و معرفیش به دوستهای معروفت؟″
romangram.com | @romangram_com