#به_من_بگو_جذاب_پارت_348


"تو چند تا قانون رو شکستی وقتی مجسمه آزادی رو خراب کردی؟"

"من نُه سالم بود."

مگ اشاره کرد:

"و یه نابغه بودی."

هالی نگاهشون می کرد و نمی دونست چه خبره یا چطور قراره این بحث روی زندگی اون تاثیر بگذاره.

مگ ادامه داد:

"این یعنی سنِ هوشیت حداقل نوزده سال بوده، یه سال بزرگتر از الان هالی."

"مگ به کاری که باهات کرده فکر کن."

"لازم نیست من فکر کنم. هالی کسیه که باید به کارهاش فکر کنه،ممکنه من اشتباه کنم ولی من حس می کنم اون در آینده این کارو زیاد انجام میده. خواهش می کنم تد. همه آدم ها لیاقت یه شانس دیگه رو دارن."

آینده ی هالی توی دست تد بود ولی اون داشت با قیافه ای که ترکیبی از شرم و تعجب بود به مگ نگاه می کرد.

تد به هالی خیره شد:

"تو لیاقت این شانسو نداری."

هالی با انگشتهاش گونه هاشو پاک کرد و به مگ نگاه کرد و زمزمه کرد:

"ممنونم. من هیچ وقت این کارتو فراموش نمی کنم و قول میدم یه جوری برات جبران کنم."

romangram.com | @romangram_com