#به_من_بگو_جذاب_پارت_345
مگ گفت:
″نمیخواستم نگران بشی.″
یا اینکه فکر کنی وظیفه ی توئه که ماشینمو با یه Humvee عوض کنی،کاری که واقعا توانایی انجامش رو داری.
تد به سمت هالی برگشت و گفت:
″چرا؟ چرا این کارها رو کردی؟″
″برای اینکه...برای اینکه مجبورش کنم از اینجا بره. من...متاسفم.″
به عنوان یه نابغه خیلی دیر داشت میگرفت، پرسید:
″مگه باهات چکار کرده بود؟″
یه بار دیگه هالی مردد شد. این براش سخت ترین قسمت بود، به امید کمک به مگ نگاه کرد ولی مگ تسلیم نشد. انگشتهاش دور سوئیچش مشت شدن و گفت:
″بهش حسودیم میشد.″
″حسادت به چی؟″
مگ آرزو کرد تد اینقدر ناباور و با شک و تردید این سوالو نمی پرسید.
صدای هالی به زمزمه تبدیل شد:
″به خاطر تو.″
romangram.com | @romangram_com