#به_من_بگو_جذاب_پارت_344
هالی به دنبال سوئیچ ماشینش دستشو توی جیب شورت میکروسکوپیش فرو برد. ماشینشو رو به جاده پارک کرده بود،احتمالا به خاطر اینکه بعد از سوزوندن لباسهای مگ خیلی سریع فرار کنه. سوئیچش رو بیرون کشید و برای لحظه ای به هردوشون نگاه کرد،هنوز منتظر بود مگ لوش بده. وقتی این اتفاق نیافتاد با قدم های کوتاه و نامطمئن به سمت ماشینش رفت.
مگ داد زد:
″به بقیه ی زندگیت خوش اومدی.″
تد با کنجکاوی نگاهش کرد. هالی متزلزل شد و بعد ایستاد. وقتی بالاخره چرخید چشمهاش ناراحت و ملتمس بودن.
مگ سرشو تکون داد.
عضله های گردن هالی تکون خوردن. مگ نفسش رو حبس کرد. هالی به سمت ماشینش چرخید و یه قدم دیگه برداشت. ایستاد و به سمت تد چرخید. با عجله گفت:
″کار من بود. من اون بلاها رو سر مگ آوردم.″
تد بهش خیره شد و پرسید:
″در مورد چی حرف میزنی؟″
″من...من کلیسا رو بهم ریختم.″
تد بودین معمولا کلمات رو گم نمی کرد ولی این یکی از اون لحظاتی بود که حرفی برای گفتن پیدا نمی کرد. هالی سوئیچش رو توی دستش چرخوند و گفت:
″من اون نامه رو فرستادم. اون برچسب ها رو روی سپر ماشینش چسبوندم و سعی کردم برف پاکن هاشو بکنم و به سمت شیشه ی ماشینش سنگ پرت کردم.″
تد سرشو تکون داد،سعی کرد حرفهای هالی رو درک کنه و بعد سمت مگ چرخید و گفت:
″تو به من گفتی یه سنگ از زیر تایر یه ماشین در رفته و به شیشه ات خورده.″
romangram.com | @romangram_com