#به_من_بگو_جذاب_پارت_341


″کاملا واضحه. امروز میخواستی باهام چیکار کنی؟″

″هیچی.″

″بهم دروغ نگو.″

هالی داد زد:

″نمیدونم. من...وقتی دیدم داری شنا می کنی فکر می کنم قصد داشتم لباسهاتو ببرم. شاید می سوزوندمشون.″

″واقعا بزرگ شدی!″

مگ مکثی کرد و مچ دستش، جایی که اسپنس گرفته بود رو مالوند و ادامه داد:

″در عوض از مخفی گاهت بیرون اومدی تا از من محافظت کنی.″

″من میخواستم تو از اینجا بری نه اینکه بهت تجاوز بشه.″

مگ فکر نمی کرد اسپنس بهش تجاوز کنه ولی اون معمولا دوست داشت خوش بین باشه.

صدای تایرهای ماشینی توی جاده ی خاکی نمایششون رو قطع کرد. هر دو ‌برگشتن و پیکاپ آبی رو که تو جاده به سرعت پیش میومد رو دیدن.

فصل نوزدهم

مگ دوربین مداربسته رو فراموش کرده بود و هالی هم چیزی در موردشون نمیدونست. هالی با وحشت سرشو بالا اورد:

″میخوای بهش بگی من چکار کردم نه؟″

romangram.com | @romangram_com