#به_من_بگو_جذاب_پارت_340
″اون میخواست با تد ازدواج کنه! با اون کاری نداشتی و اومدی سراغ من. نمی فهمم!! چرا؟″
هالی با عصبانیت گفت:
″اون موقع عاشق تد نبودم. همه چیز بعد از اینکه لوسی فرار کرد عوض شد. قبل از اون من هم مثل بقیه شیفته اش بودم اما اون فقط یه حس بچه گانه بود. بعد از اینکه لوسی رفت مثل این بود که می تونم تمام درد توی قلبش رو ببینم و میخواستم کاری کنم که دردش از بین بره. انگار که درکش می کردم درحالیکه دیگران اینطور نبودن.″
یه زن دیگه که فکر می کرد تد بودین رو می فهمه!
چشمهای هالی خشمگین بودن،ادامه داد:
″همون موقع فهمیدم که دیگه هیچ وقت کسی رو مثل تد دوست نخواهم داشت و اگه آدم کسی رو اینقدر دوست داشته باشه اون شخص هم همین حس رو پیدا می کنه اینطور نیست؟ باید کاری می کردم که اون منو جوری که هستم ببینه. داشت اثر می کرد. فقط به زمان بیشتری نیاز داشتم. بعد تو رفتی سراغش.″
وقتش بود که یه نفر واقعیت رو به هالی نشون بده ولی مگ اینقدر عصبانی بود که نمی تونست اینکارو بکنه. گفت:
″فقط توی خیالات تو داشته اثر می کرده. تد هیچ وقت عاشق تو نمیشه. تو خیلی جوونی و تد خیلی پیچیده.″
″اون پیچیده نیست! چطور می تونی این حرفو در موردش بزنی؟″
″چون حقیقت داره.″
مگ با نفرت گامی ازش فاصله گرفت و ادامه داد:
″تو یه بچه ای. هجده سالته ولی مثل دوازده ساله ها رفتار می کنی. عشق واقعی از تو یه آدم بهتر می سازه، باعث نمیشه تبدیل به یه جاسوسِ نامرد و خرابکار بشی. تو واقعا فکر می کنی تد می تونه عاشق کسی بشه که مثل تو به یه نفر دیگه آسیب میرسونه؟″
حرفهاش اثر گذاشتن و چهره ی هالی درهم شد. گفت:
″من نمی خواستم بهت آسیب برسونم. فقط میخواستم از اینجا بری.″
romangram.com | @romangram_com