#به_من_بگو_جذاب_پارت_339


″باورم نمیشه اون کارها رو با من کردی. هیچ میدونی چه حسی داشت؟″

هالی با پشت دست روی بینیش کشید و گفت:

″من بهت آسیبی نمی رسوندم. فقط میخواستم از اینجا بری.″

″پس کایل چی؟ اینو درک نمی کنم. من فکر می کردم تو عاشق اونی. من با هم دیدمتون.″

″بهش گفتم دست از سرم برداره ولی اون دائما توی محل کارم پیداش میشه.″

اشکهاش به خاطر ریمل سیاه بودن و روی گونه هاش رد انداختن:

″سال گذشته وقتی خیلی کایل دوست داشتم حتی باهام حرف نمیزد. بعد وقتی دیگه دوستش ندارم یهویی میخواد با من قرار بذاره.″

قطعات پازل گرد هم اومدن. مگ گفت:

″تو نظرت در مورد رفتن به دانشگاه تگزاس رو به خاطر تد عوض کردی نه کایل. چون عروسی اون و لوسی بهم خورد.″

″خوب که چی؟″

دماغ هالی قرمز و پوستش برافروخته شده بود.

مگ پرسید:

″با لوسی هم اینکار ها رو کردی؟اونو هم مثل من آزار دادی؟″

″لوسی فرق داشت.″

romangram.com | @romangram_com