#به_من_بگو_جذاب_پارت_338
چهره ی هالی از خشم در هم فرورفت،جواب داد:
″تو به من گفتی عاشق تد نیستی. گفتی فقط به خاطر اینکه از شر اسپنس راحت شی این حرفو زدی. من خیلی احمق بودم که حرفتو باور کردم. تا اون شب که با هم دیدمتون.″
منظورش شبی بود که مگ و تد توی کلیسا با هم عشقبازی کردن و مگ نور چراغهای یه ماشین رو دیده بود. معده اش پیچ خورد و گفت:
″تو جاسوسی ما رو کردی.″
هالی داد زد:
″اینطور نبود!جاسوسی نکردم! داشتم رانندگی می کردم و ماشین تد رو که این طرف اومده بود دیدم،اون مدتی خارح از شهر بود و من می خواستم باهاش حرف بزنم.″
″برای همین تا اینجا دنبالش کردی.″
هالی با حرکتی هیستریک سرشو تکون داد و گفت:
″من نمیدونستم اون میخواد بیاد اینجا. فقط میخواستم باهاش حرف بزنم.″
″و با جاسوسی ما از توی پنجره این کارو کردی.″
اشکهایی که نشأت گرفته از عصبانیتش بودن از پلک هاش فرو ریخت:
″تو به من دروغ گفتی !تو بهم گفتی همه چیز اَلکیه!″
″من دروغ نگفتم. اولش اونجوری شروع شد. ولی بعد همه چیز عوض شد و من به هیچ وجه قصد نداشتم این موضوع رو جار بزنم.″
مگ با نفرت نگاهش کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com