#به_من_بگو_جذاب_پارت_337


″تو نمیفهمی چی داری میگی. بذار برم!″

مگ محکم تر نگهش داشت:

″کارِ تو بود!!!″

″بس کن !″

هالی سعی کرد بازوشو آزاد کنه ولی مگ همونطور که آب، انگشتان یخیش رو پشت گردنش می کشید سریع نگهش داشت و گفت:

″تو کسی هستی که تمام این مدت وارد کلیسا شد. تو کسی هستی که اون نامه رو فرستاد و سنگ پرت کرد سمت ماشینم‌. تمام اینها کار تو بود!″

قفسه ی سینه ی هالی به شدت بالا و پایین میرفت،گفت:

″من...نمیدونم راجع به چی حرف میزنی.″

تیشرت خیس مگ به پوستش چسبیده بود و موهای روی بازوش سیخ شده بودن. حس می کرد حالش خوب نیست:

″من فکر می کردم با هم دوستیم.″

حرفهاش باعث شدن چیزی درون هالی از هم بپاشه. دستشو عقب کشید و پوزخندی روی لبهاش شکل گرفت:

″دوست! آره تو برام یه دوست بودی.″

باد شروع به وزیدن کرد. حیوونی بین علف های هرز به سرعت دوید. مگ بالاخره متوجه موضوع شد:

″این کارها به خاطر تده...″

romangram.com | @romangram_com