#به_من_بگو_جذاب_پارت_336
″من...نمیدونم.″
رنگ از صورتش پرید،ادامه داد:
″داشتم این اطراف رانندگی می کردم و فکر کردم شاید بخوای...بریم بِرگِر یا چیز دیگه ای با هم بخوریم.″
دستهای مگ پایین تیشرتش از حرکت ایستادن. گفت:
″همه میدونن من خونه ی اِسکیت هستم. چطور منو اینجا پیدا کردی؟″
″چه فرقی می کنه؟″
چرخید و به سمت جاده رفت.
″صبر کن.″
ولی هالی نایستاد و واکنشش نسبت به مکالمشون اینقدر بی ربط و شدید بود که مگ شوکه شد. اما بعد همه چیز براش واضح شد.
قفسه سینه اش تنگ شد. پاهاشو توی دمپایی هاش فرو برد و پشت سرش دوید. به جای اینکه به سمت جاده بره از بین قبرستون میانبُر زد. دمپایی هاش به پاشنه پاهاش ضربه میزدن و علف های هرز به به پاهای هنوز خیسش می چسبیدن. درست وقتی که هالی از پشت کلیسا بیرون اومد مگ هم به جلوی کلیسا رسید و راهشو سد کرد:
″همونجا وایسا! میخوام باهات حرف بزنم.″
″از سر راهم برو کنار!″
هالی سعی کرد از کنارش بگذره ولی مگ اجازه نداد و گفت:
″تو می دونستی من اینجام چون تعقیبم می کردی. درست مثل اسپنس!″
romangram.com | @romangram_com