#به_من_بگو_جذاب_پارت_335


هالی نگاهی به جاده انداخت و گفت:

″میخوای با پلیس تماس بگیری؟″

″واقعا فکر می کنی در حال حاضر کسی دلش میخواد اسپنس رو دستگیر کنه؟″

هالی آرنج هاشو مالید و گفت:

″تد چی؟ میخوای بهش بگی؟″

مگ پیامدهای اینکارو تصور کرد، چیزی رو که دید دوست نداشت. ولی قصد هم نداشت این موضوع رو پیش خودش نگه داره. با حوله موهاشو ماساژ داد و بعد جمعشون کرد.

″من برای چند روز آینده مرخصی می گیرم و مطمئن میشم اسپنس نتونه پیدام کنه. ولی به محض اینکه پیش قسط اون حرومزاده توی بانک واریز شد به تد و چند نفر دیگه میگم دقیقا چه اتفاقی افتاد. اونها باید بدونن اسپنس چقدر میتونه بیرحم باشه.″

حوله رو محکم تر گرفت و به هالی گفت:

″فعلا موضوع رو پیش خودت نگه دار،باشه؟″

″نمیدونم اگه من نمیومدم اسپنس چکار می کرد!"

″نمیخوام بهش فکر کنم.″

مگ تیشرتش رو از روی زمین برداشت و پوشیدش ولی ‌نتونست به سوتینش که اسپنس لمس کرده بود دست بزنه.

″نمیدونم چی شده که امروز اومدی اینجا ولی مطمئنم از اینکه اومدی خوشحالم. چی میخواستی؟″

هالی تکون خورد،انگار که این سؤال ترسوندش:

romangram.com | @romangram_com