#به_من_بگو_جذاب_پارت_334


همونطور که پیراهنش رو برمیداشت صداش مثل یه غرغر به گوش رسید:

″هیچ اتفاقی اینجا نیفتاد،حتی سعی نکنید چیزی غیر از اینو بگین.″

و بعد توی جاده غیبش زد.

دندونهای مگ داشتن به هم میخوردن و زانوهاش قفل شده بودن برای همین نمی تونست تکون بخوره.

هالی بالاخره زبونشو به دست آورد:

″من...من باید برم.″

″فعلا نه. کمکم کن بیام بیرون. یکم دارم میلرزم.″

هالی به سمت لبه ی رودخونه اومد و گفت:

″تو نباید تنهایی اینجا شنا کنی.″

″باور کن دیگه اینکارو نمی کنم‌. کار احمقانه ای بود.″

سنگ ریزی کف پاش فرو رفت و از درد به خودش پیچید و گفت:

″بیا دستمو بگیر.″

با کمک هالی به ساحل رودخونه رسید. برخورد دندونهاش بهم متوقف نمیشد،آب ازش می چکید و به جز شورتش چیزی تنش نبود. حوله ای که با خودش آورده بود رو برداشت و روی سنگِ گرم شده از نور آفتاب نشست و گفت:

″نمی دونم اگه تو پیدات نمیشد چیکار می کردم!″

romangram.com | @romangram_com