#به_من_بگو_جذاب_پارت_333


مگ نمی دونست اسپنس قصد داره بهش تجاوز کنه یا فقط میخواد مجبورش کنه تسلیم قدرتش بشه. فقط می دونست باید از اینجا دور بشه ولی همونطور که عقب عقب به سمت ساحل رودخونه میرفت دست اسپنس به سمتش اومد و مچش رو گرفت و گفت:

"بیا اینجا."

″ولم کن.″

شستهاش توی بازوهای مگ فرو رفتن. اسپنس قوی بود،از روی کف سنگی بلندش کرد و سینه هاش رو به معرض نمایش گذاشت. مگ لبهاشو دید که به سمتش میان،اون دندون های مربعی بزرگ داشتن به سمت دهنش میومدن.

″مگ!″

یه نفر از بین درختها بیرون اومد‌. اندام لاغر و موهای تیره ای داشت و شورت کوتاه و یه تیشرت هِیت-اَشبِری پوشیده بود.

مگ داد زد:

″هالی.″

اسپنس طوریکه انگار کتک خورده عقب پرید. هالی نزدیکتر اومد و بعد ایستاد. نمی دونست چیکار باید بکنه،خودشو بغل کرد،دستهاشو روی سینه به هم گره زد و آرنج هاشو توی دست گرفت.

مگ نمی دونست هالی چرا اومده ولی هیچ وقت از دیدن کسی اینقدر خوشحال نشده بود. ابروهای پر پشت اسپنس به طرز وحشتناکی بالای چشمهای ریزش به هم گره خوردن. مگ خودشو‌ مجبور کرد بهش نگاه کنه و گفت:

″اسپنس داشت میرفت،مگه نه اسپنس؟″

عصبانیتِ توی چهره اسپنس بهش فهموند که عشق و عاشقیش به پایان رسیده. مگ با شکستن غرورش به صدر لیست دشمنهاش صعود کرده بود.

اسپنس خودشو از آب بیرون کشید،شورت سفیدش به باسنش چسبیده بود، مگ نگاهشو ازش گرفت. هالی بی حرکت ایستاده بود و اسپنس در حالیکه شلوارش رو می پوشید و بدون جوراب کفش هاش رو پاش می کرد حتی به مگ نگاه هم نکرد و گفت:

″فکر می کنی منو شکست دادی ولی اینطور نیست.″

romangram.com | @romangram_com