#به_من_بگو_جذاب_پارت_332
"پدر و مادرت خیلی دلرحم بارت آوردن. این اشتباهی بود که من در مورد سانی مرتکب نشدم. از وقتی چهارده سالش بود توی کارخونه کار می کرد برای همین خیلی زود یاد گرفت که هر یه دلار از کجا میاد. ولی در مورد تو اینطور نبوده. تو تمام مزایا رو بدون هیچ مسئولیتی داشتی."
حرفهاش اینقدر حقیقت داشتن که مگ رو می سوزوندن.
کنار رودخونه ایستاد. صدای کلاغی بلند شد،آب اطراف مگ تکون خورد. از سرمای آب و آسیب پذیری خودش لرزید.
دستهای اسپنس به سمت سگک کمربندش رفتن،وقتی بازش کرد مگ نفسش رو حبس کرد وگفت:
"همونجا بمون."
"من گرممه و آب به نظر خیلی خوب میاد."
"جدی میگم اسپنس. من نمیخوام تو اینجا باشی."
"تو فقط فکر می کنی نمیخوای من اینجا باشم."
شلوارشو درآورد کنار انداخت و جلوی مگ ایستاد. شکم پر موش روی شورت سفیدش آویزون بود،پاهای خمیریش زیرش برآمده شده بودن.
"اسپنس من از این کارت خوشم نمیاد."
"تو خودت باعث شدی خانوم مگ. اگه دیروز همونطوری که میخواستم باهام میومدی دالاس می تونستیم این مکالمه رو توی هواپیما انجام بدیم."
اسپنس شیرجه زد. موج آب به چشمهای مگ برخورد کرد. مگ پلک زد و در عرض چند ثانیه اسپنس کنارش روی آب اومد. موهاش به سرش چسبیده بودن و رد آب بین ریش های سیاهش جریان داشت.گفت:
"مشکل واقعی چیه مگ؟فکر می کنی من ازت مراقبت نمی کنم؟"
"من نمیخوام تو ازم مراقبت کنی."
romangram.com | @romangram_com