#به_من_بگو_جذاب_پارت_329
ابری اومد و زاغ کبودی از روی شاخه ای که نشسته بود سرزنشش کرد. سرشو تکون داد تا آب موهاش گرفته بشه و دوباره شیرجه رفت زیر آب،وقتی بالا اومد دیگه تنها نبود.
اسپنس کنار نهر،بالای سرش ایستاده بود. لباسهایی که کنار نهر رها کرده بود حالا توی دست اسپنس بودن.
اسپنس گفت:
"نباید تنهایی بری شنا.خطرناکه."
انگشتهای پاش توی گل فرو رفتن و آب روی شونه هاش موج زد. حتما اسپنس تا اینجا دنبالش کرده بود ولی مگ اینقدر حواسش پرت بود که متوجه نشده بود. یه اشتباه احمقانه که آدمی با این همه دشمن نباید هیچ وقت مرتکب میشد. تصویر اسپنس در حالی که لباس های اونو توی دست داشت باعث شد معده اش پیچ بخوره.گفت:
"قصد توهین ندارم اسپنس ولی الان اصلا حوصله ی کسی رو ندارم."
"من از اینکه منتظر بمونم تا تو آماده بشی خسته شدم."
هنوز لباس های مگ توی دستش بودن،روی سنگ بزرگی لبه ی رودخونه کنار حوله ای که مگ اونجا گذاشته بود نشست و به مگ نگاه کرد. لباس رسمی تنش بود،شلوار آبی تیره و پیراهن آبی آستین بلند که خیس عرق بود.ادامه داد:
"به نظر میرسه هر بار من سعی می کنم یه مکالمه ی جدی باهات شروع کنم تو درمیری."
مگ به جز شورت خیسش هیچ چیز دیگه ای تنش نبود و با اینکه دوست داشت فکر کنه اسپنس یه دلقک مسخره است ولی اینطور نبود. ابری روی خورشید رو پوشوند. مگ انگشتهاشو زیر آب مشت کرد و گفت:
"من آدم بیخیالی هستم. از مکالمه های جدی خوشم نمیاد."
"یه وقتایی همه باید جدی بشن."
جوری که اسپنس انگشتهاشو روی سوتینش می کشید باعث شد موهای تنش سیخ بشه و مگ از اینکه وحشت کنه خوشش نمیومد.گفت:
"از اینجا برو اسپنس. من ازت نخواستم بیای."
romangram.com | @romangram_com