#به_من_بگو_جذاب_پارت_328


کاری که مگ خواسته بود رو انجام داد و مگ بینیش رو تا نوک یکی از سینه های کوچولو و سفتش کشید. مدتی اونجا مشغول بود بعد دستش رو بین رونهای تد لغزوند،بوسیدش،توی مشتش گرفتش و نوازشش کرد.

چشمهای تد کمی از هم باز شدن،پلکهاش سنگین بودن. دستشو به سمت مگ دراز کرد ولی قبل از اینکه بتونه کنترل رابطه رو به دست بگیره مگ خودشو روی تد لغزوند و به آرومی شروع به هدایت اون به درون خودش کرد،بدنی که برای همچین هجومِ بزرگ و قوی آماده نبود ولی کشش و درد تأمل برانگیزش هیجان زده اش کرد.

حالا چشمهای تد کاملا باز بودن. مگ شروع کرد به محکم پایین کشیدن خودش روی تد که حس کرد دستهای تد رونهاشو محکم گرفتن و اونو عقب نگه داشت. ابروهای تد به هم گره خوردن. مگ نمیخواست توی چشمهاش نگرانی رو ببینه. دلش میخواست تد از خود بیخود بشه.

ولی اون بیش از حد جنتلمن بود.

تد کمرشو قوس داد و دهنشو روی سینه ی مگ گذاشت. این حرکت رونهاشو بالا اورد و مگ رو از روش بلند کرد، مقابل سینه ی مرطوب مگ زمزمه کرد:

″اینقد سریع نه.″

آره، سریع!دلش میخواست داد بزنه. سریع، محکم،دیوانه وار و پرشور.

ولی تد تنگیش رو احساس کرده بود پس هیچ کدوم از اینکار هارو انجام نمیداد. تد اجازه نمیداد مگ به خاطر رضایت خودش حتی یه لحظه ناراحتی رو تحمل کنه. همونطور که نوک سینه ی مگ رو اذیت می کرد دستش رو بین بدنهاشون برد و شروع به اجرای حقه های جادوییش کرد و مگ رو تا حدی که از خود بیخود شه تحریک کرد. یه عملکرد نمره بیست دیگه.

مگ اول به خودش اومد و از زیر تد بیرون اومد. چشمهای تد بسته بودن، مگ سعی کرد بین بالا و پایین رفتن تند قفسه ی سینه تد و پوست خیس از عرقش به این اطمینان برسه که روح تد رو لمس کرده. اما با وجود موهای آشفته تد و تورم نامحسوسی که مگ روی لب پایینش ایجاد کرده بود نمیتونست به خودش بقبولونه که واقعا تد رو لمس کرده،نه طوری که ماندگار باشه. فقط خاطره ی اون بوسه ی عمومیِ بی پروا بهش می گفت که احمق نیست و برای تد مهمه.

خبر انتخاب واینت توسط اسپنس توی کل شهر پخش شده بود. طی سه روز بعد، مردم توی خیابون همدیگرو بغل می کردن،روست اِبوت آبجوی مجانی میداد و آرایشگر مردونه از یه ضبط صوت قدیمی سرودهای قدیمی کویین رو پخش می کرد. تد هر جا می رفت مردها روی شونه اش میزدن و زن ها خودشونو توی بغلش پرت می کردن البته این کار همیشگیشون بود. این خبر خوب حتی خبرِ کایلا در مورد اینکه قیمت پیشنهادی مزایده به دوازده هزار دلار رسیده رو هم تحت الشعاع قرار داده بود.

مگ به ندرت تد رو می دید. یا تلفنی داشت با وکیل های اسپنس که به زودی قرار بود برای نهایی کردنِ قرارداد به اینجا بیان حرف میزد یا درگیرِ عملیات اجتناب از سانی بود. مگ به طور وحشتناکی دلش برای تد و همینطور زندگیِ سکسی نه چندان رضایت بخششون تنگ شده بود.

مگ هم داشت سعی می کرد از اسپنس دوری کنه. خوشبختانه مردم محلی هم سعی می کردن اسپنس رو ازش دور نگه دارن. با این حال اضطرابی که چند روزی بود همراهش بود از بین نمی رفت.

یکشنبه بعد از کار به برکه ی شنا رفت تا خودشو خنک کنه. علاقه ی زیادی به نهر و رودخونه ی پِدِرنِیلز که نهرو پر می کرد پیدا کرده بود. هر چند یه سری عکس در مورد اینکه چطور یه باران ناگهانی می تونه رودخونه ای رو که همیشه با اون مهربون و ملایم بود به یه رود خروشانِ مخرب تبدیل کنه دیده بود.

درختهای سرو و زبان گنجشک کنار رودخونه رشد کرده بودن و مگ گاهی یه آهوی دُم سفید یا آرامادیلو(۱) رو می دید. یه بار یه گرگ صحرایی از پشت چند تا بوته بیرون اومده بود و دقیقا به اندازه ی مگ وحشت زده شده بود. اما امروز آب خنک نتونست جادوی همیشگیشو داشته باشه. نمی تونست حس اضطراب آوری رو که انگار داشت یه چیز مهمو از دست میداد رو فراموش کنه. مثل میوه ای که رو به روش آویزون بود ولی دستش بهش نمی رسید.

romangram.com | @romangram_com