#به_من_بگو_جذاب_پارت_323


″من معتقدم آدم باید کار درستو انجام بده.″

این حرفش دلگرم کننده بود مگ یکم تشویقش کرد و گفت:

″من مطمئنم میگی جوایز محیط زیستی که برنده میشی برات مهم نیستن ولی تو لیاقت ذره ذره ی شناختی که نصیبت میشه رو داری.″

مگ فکر کرد زیاده روی کرده ولی یه بار دیگه عقده های بی نهایت اسپنس رو دست کم گرفته بود.

اسپنس گفت:

″بالاخره یه نفر باید استانداردهای جدیدی بر قرار کنه.″

اسپنس حرفهایی که مگ از تد شنیده بود رو تکرار کرد.

مگ کمی بیشتر فشار آورد:

″یادت نره یه عکاس استخدام کنی که از وضعیت فعلی زمین عکس بگیره. من خبرنگار نیستم ولی حدس میزنم کمیته های جوایزِ زیادی عکس های قبل و بعدش رو ازت میخوان.″

″حالا خیلی خیال پردازی نکن خانوم مگ. من هنوز قرارداد رو امضا نکردم.″

مگ انتظار نداشت اون تصمیم نهاییش رو بهش بگه ولی امیدوار بود این کارو بکنه. شاهینی بالای سرشون پرواز کرد و اسپنس شروع به سخنرانی در مورد یه شام رمانتیک توی یکی از تاکستان های محلی کرد. اگه قرار بود با اسپنس شام بخوره ترجیح میداد جایی اینکارو بکنه که همراه های زیادی داشته باشه به همین دلیل اصرار کرد که فقط باربیکیوی روست اِبوت می تونه راضیش کنه‌.

همونطور که انتظار میرفت تازه نشسته بودن که نیروهای کمکی شروع به اومدن کردن. اول از همه دالی وارد شد و به دنبالش شلبی تراولر که حتی وقت نکرده بود ریمل بزنه. بروس،پدر کایلا، که هنوز شورت ورزشیش پاش بود با عجله وارد شد و همونطور که سفارش میداد نگاه زشتی به مگ انداخت. اونها قصد نداشتن مگ رو با اسپنس تنها بذارن و تا ساعت نُه گروهشون سر تا سر میز رو اشغال کرده بودن و فقط تد و سانی حضور نداشتن.

مگ قبل از اینکه باشگاه رو ترک کنن توی رختکن دوش گرفته بود و یه دست لباس اضافیش:یه تاپ یقه ایستاده توسی معمولی و یه دامن گشاد و صندل رو پوشیده بود ولی حتی اینطور لباس پوشیدن هم اسپنس رو که نمیتونست دستهاشو پیش خودش نگه داره دلسرد نکرد. از هر بهانه ای استفاده می کرد تا خودشو به مگ بمالونه. انگشتهاشو روی مچ مگ می کشید،دستمال روی پاشو مرتب می کرد و وقتی دستشو دراز می کرد تا شیشه ی سس فلفلی رو برداره با بازوش سینه های مگ رو لمس می کرد.

بانو اِما تمام تلاشش رو کرد تا حواس اسپنس رو پرت کنه ولی اسپنس قدرتش رو داشت و قصد داشت ازش استفاده کنه تا چیزی که میخواد رو به دست بیاره و به خاطر همین در نهایت مگ توی پارکینگ زیر تابلوی نئونی آبی و قرمز روست ابوت با گوشی چسبیده به گوشش ایستاده بود.

romangram.com | @romangram_com