#به_من_بگو_جذاب_پارت_320


قدم زدن تد متوقف شد. وقتی روی لبه ی تخت نشست،تشک فرو رفت. چند ثانیه گذشت تا اینکه به نرمی طوری که مگ به سختی می شنید شروع به حرف زدن کرد:

″گاهی اوقات بدجور دلم میخواد از این شهر برم طوریکه می تونم مزه رفتنو حس کنم.″

هجوم محبت قلب مگ رو پر کرد. کیف رو کنار گذاشت و به طرف تد رفت و همونطور که صدای تبلیغ ویاگرا از توی اتاق نشیمن شنیده میشد لبخند زد و کلاه تد رو برداشت و زمزمه کرد:

″تو خودِ این شهری.″

و بعد بوسیدش.

دو روز بعد همونطور که کنار پنجمین تی توی سایه نشسته بود و در مورد کود دادن در مقیاس بالا مطالعه می کرد یکی از کدی های تازه کار با ماشین به طرفش اومد و گفت:

″توی مغازه ی تجهیزات گلف کارت دارن. من مراقب اینجا هستم.″

مگ با ماشین کدی و همراه حس دلشوره ای که بعدا معلوم شد بی دلیل نبوده به ساختمون باشگاه برگشت. به محض اینکه وارد مغازه تجهیزات گلف شد یه جفت دست عرقیِ بزرگ روی چشمهاش قرار گرفت:

"حدس بزن کیه؟"

مگ جلوی ناله اش رو گرفت و خودشو کنترل کرد و گفت:

"این صدای مردونه میگه مَت دیمون ولی یه چیزی بهم میگه...لئوناردو دی کاپریو(۱) درسته؟"

اسپنس از ته دل خندید،دستهاشو پایین آورد و مگ رو سمت خودش چرخوند. کلاه پانامایی، پیراهن آبی اسپورت و شلوار تیره پوشیده بود. لبخند پهنی لبهای بزرگش رو از هم باز و دندون های مربعیِ روکش دارش رو نمایان کرده بود،گفت:

"واقعا دلم برات تنگ شده بود خانوم مگ. تو خیلی خاصی."

مگ علاوه بر خاص بودن،پدر و مادر فوق العاده معروفی داشت و بیشتر از بیست سال ازش جوونتر بود،یه ترکیب اجتناب ناپذیر برای یه آدم خودخواه.

romangram.com | @romangram_com