#به_من_بگو_جذاب_پارت_319
دالی شرمنده به نظر می رسید که البته نبود. ادامه داد:
″من و مادرت امشب توی باشگاه غذا می خوریم. تو حالت عادی هر دوتونو دعوت می کردم تا بهمون ملحق بشین ولی به نظر می رسه تَنِش زیادی وجود داره.″
تد گفت:
″کاملا درست میگی تَنِش وجود داره. یه دیونه ای اون بیرون هست که میخواد بهش شلیک کنه و من میخوام اون جایی باشه که بتونم مراقبش باشم.″
دالی گفت:
″شک دارم اینجا بهش آسیبی برسه.″
به سمت در ورودی رفت و اضافه کرد:
″البته به جز پرده ی گوشش.″
در پشت سرش بسته شد. نگاه سرزنش گر تد، همینطور لباس های خیس و لباس زیر های نمناکش باعث شد مو به تنش سیخ بشه. مگ به سمت اتاقش رفت و جلوی چمدونش زانو زد وقتی تد پشت سرش وارد اتاق شد گفت:
″من روز سختی داشتم،تو هم دیگه میتونی بری گم شی.″
تد با تعجب گفت:
″باورم نمیشه گذاشتی گولت بزنن!فکر می کردم محکم تر از این حرفهایی.″
مگ از اینکه تد متوجه بازی پدرش شده بود تعجب نکرد. کیف لوازم آرایشی و بهداشتیه مرتب جمع شده اش رو از چمدون بیرون کشید و گفت:
″من گرسنمه و به دوش احتیاج دارم.″
romangram.com | @romangram_com