#به_من_بگو_جذاب_پارت_318
دالی از راهروی پشت سر مگ بیرون اومد و گفت:
″چون داری کر میشی. چند ماهه دارم بهت میگم سمعک بخر. سلام پسرم. اوضاع توی زمین دفن زباله چطور پیش رفت؟″
دستهای تد به طور گستاخانه ای روی کمرش باقی موندن، پرسید:
″مگ اینجا چکار می کنه؟ اون قراره پیش من بمونه.″
دالی نگاهشو سمت مگ برگردوند چشمهای آبیش به صافی آسمونِ هیل کانتی بودن.گفت:
″مگ بهت گفتم تد از این موضوع خوشحال نمیشه،دفعه ی بعد باید به حرفم گوش کنی.″
با ناراحتی سرشو تکون داد و ادامه داد:
″پسرم من تمام تلاشمو کردم تا نظرشو عوض کنم ولی مگ نظر خودشو داره.″
مگ چند تا گزینه داشت. اونیکه شامل مشت زدن به کسی نبود رو انتخاب کرد و گفت:
″اینجوری بهتره.″
تد جواب داد:
″برای کی بهتره؟مطمئنم برای من و تو بهتر نیست.″
″راستش هست. تو نمیدونی...″
″بهتره شما دو تا این مکالمه رو خصوصی انجام بدین.″
romangram.com | @romangram_com