#به_من_بگو_جذاب_پارت_313


″فعلا نه.″

دالی خیلی راحت به نشان گَرِ قبر تکیه داده و پاهای بلند و پوشیده تو شلوار جینش رو جلوش دراز کرده بود،نور با تارهای نقره ای بین موهای بلوند تیره اش بازی می کرد. حتی تو سن پنجاه و نه سالگی هم مرد زیبایی بود که باعث شده بود زشتی پوست چرم مانند اسکیت برجسته تر بشه.

مگ همونطور که نزدیکتر می رفت پاهاش توی کتونی های خیسش چلپ و چلوپ می کردن، گفت:

″آره می تونی بری یه جایی بهتر از اینجا.″

دالی پاهاشو روی هم انداخت و گفت:

″شاید. نقشه بردارها یه روز زودتر پیداشون شده و تد باهاشون به محل دفن زباله ها رفته. این معامله ممکنه بالاخره سر بگیره. ما به تد گفتیم کمکت می کنیم وسایلتو ببری خونه اش.″

″من تصمیم گرفتم اینجا بمونم.″

دالی جوری که انگار داره در مورد حرف مگ فکر می کنه سری تکون داد:

″به نظر امن نمی رسه.″

″حداقل تد یه دوربین مداربسته نصب کرده.″

دالی دوباره سر تکون داد:

″حقیقت اینه که من و اسکیت وسایلت رو جابه جا کردیم.″

″شما حق نداشتین این کارو بکنید.″

″من اینطور فکر نمی کنم.″

romangram.com | @romangram_com