#به_من_بگو_جذاب_پارت_312
عصر وقتی مگ از پارکینگ کارکنان بیرون اومد و به سمت بزرگراه رفت،روز بدش رو مرور کرد. به هیچ وجه قصد نداشت به خونه ی مهمان فرانچسکا بودین یا شلبی تراولر یا مهمان خانه ی محلی واینت بره. ولی پیش تد هم نمی موند. با اینکه از دست زن های فضول واینت خیلی عصبانی بود ولی بهشون بی احترامی هم نمی کرد. مهم نبود چقدر بدجنس، فضول و حق به جانب بودن،اونها داشتن کاری رو که معتقد بودن درسته انجام میدادن. برخلاف خیلی از آمریکایی ها ساکنین واینت،تگزاس مفهوم بی تفاوتی شهروندی رو درک نمی کردن. اونها در عین حال حق داشتن،تا وقتی اسکیپجک ها اینجا بودن مگ نمی تونست با تد زندگی کنه.
به طور ناگهانی چیزی به سمت ماشینش پرت شد. نفسش به شماره افتاد و محکم ترمز گرفت ولی خیلی دیر بود.
سنگی به شیشه ی جلوی ماشینش برخورد کرد. مگ متوجه ی حرکتی بین درختها شد و از ماشین بیرون پرید. پاش روی سنگ ریزه ها لیز خورد ولی تعادلش رو حفظ کرد و به طرف بیشه ای که مسیر رو پوشونده بود دوید.
وقتی بین بوته ها پرید شاخ و برگها به شورتش گیر کردن و پاهاشو خراشیدن. حرکت دیگه ای دید ولی حتی نتونست تشخیص بده که انسانه یا نه. فقط می دونست یه بار دیگه کسی بهش حمله کرده و دیگه از اینکه یه قربانی باشه حالش داشت بهم میخورد.
بین درختها پیش رفت ولی نمی دونست کدوم طرف باید بره. لحظه ای گوش ایستاد ولی به جز صدای نفس های خودش چیزی نشنید. بالاخره تسلیم شد،کسی که سنگو به طرفش پرت کرده بود پا به فرار گذاشته بود.
وقتی برگشت سمت ماشینش هنوز داشت می لرزید. انگار تار عنکبوتی وسط شیشه جلوی ماشینش بسته شده بود اما با کج کردن گردنش تقریبا می تونست جاده رو خوب ببینه.
وقتی به کلیسا رسید عصبانیتش تشدید شده بود. خیلی دلش میخواست ماشین تد رو پارک شده جلوی کلیسا ببینه ولی اونجا نبود. سعی کرد از کلیدش برای ورود استفاده کنه ولی درست همونطور که انتظار داشت قفل عوض شده بود. از پله ها پایین رفت و زیر قورباغه ی سنگی رو نگاه کرد هرچند میدونست تد کلید رو اونجا نذاشته. کمی بیشتر راه رفت تا وقتی دوربین مداربسته ای رو نصب شده روی درخت گردویی که زمانی سایه اشو روی سر افراد با ایمانی که برای عبادت می اومدن میانداخت، دید. مشتش رو تکون داد و گفت:
″تئودور بودین اگه همین الان نیای اینجا و نذاری برم تو، یکی از پنجره ها رو می شکنم.″
روی پله ی پایینی نشست تا منتظر بمونه بعد دوباره بلند شد و از بین قبرستون به سمت نهر آب رفت.
برکه ی شنا منتظرش بود. به جز سوتین و شورت بقیه ی لباسهاشو درآورد و شیرجه زد. آب خنک و خوشایندی روی سرش رو پوشوند. به طرف ته سنگی برکه شنا کرد، پاهاشو به کف زد و روی سطح آب اومد. دوباره شیرجه زد،دلش میخواست آب، روز بدش رو بشوره و ببره وقتی بالاخره خنک شد پاهای خیسش رو توی کتونی هاش فرو کرد،لباس های کثیف کارش رو برداشت و با لباس زیرهای خیسش به سمت کلیسا برگشت. اما وقتی از بین درختها بیرون اومد سرِ جاش متوقف شد.
دالاس بودینِ بزرگ روی سنگ قبر گرانیتی سیاهی نشسته بود، کَدیِ با وفاش، اِسکیت کوپِر هم کنارش ایستاده بود.
زیر لب فحشی داد، بین درختها برگشت و شورت و تیشرت عرقیش رو پوشید. مواجهه با پدر تد کاملا با کنار اومدن با زنها فرق داشت. انگشتهاشو بین موهای خیسش کشید،به خودش گفت ترس به دلت راه نده و وارد قبرستون شد و گفت:
″داری آرامگاه بعدیت رو چک می کنی؟″
دالی گفت:
romangram.com | @romangram_com