#به_من_بگو_جذاب_پارت_311


"خوبه. کنجکاوم بدونم کسی توی این شهر هست که بتونه یکم سرش به کار خودش باشه؟"

"نه و به خاطر همین من از همون اول اصرار داشتم که دالی و من یه جایی توی مَنهَتن برای زندگی پیدا کنیم. می دونستی تد اولین باری که اومد واینت نُه سالش بود؟می تونی تصور کنی اگه از بدو تولد اینجا زندگی می کرد چه ویژگی های عجیب و غریبی از مردم محلی یاد می گرفت؟"

فرانچسکا بینیشو بالا کشید و ادامه داد:

"حتی نمی تونم در موردش فکر کنم."

"از پیشنهادت ممنونم،همونطور که از شلبی و بیردی کیتل ممنونم. ولی میشه لطفا به دار و دسته ی جادوگرها بگی که من قصد دارم برگردم کلیسا؟"

"تد به هیچ وجه اجازه نمیده."

مگ جواب داد:

"به تد ربطی نداره."

فرانچسکا زمزمه ی رضایت بخشی کرد:

"این ثابت می کنه اون اندازه که فکر می کنی پسر منو خوب نشناختی. در کلبه ی مهمان بازه و یخچال پره. حتی فکرشم نکن که با من مخالفت کنی."

و بعد رفت.

روی چمن ها.

روی مسیر ماشین رو:

تق...تق...تق...تق...تق...تق...

romangram.com | @romangram_com