#به_من_بگو_جذاب_پارت_310
"لطفا حرفی رو که فکر می کنم میخوای بزنی رو نزن."
"آره من هم توی این موضوع برتر از دیگران نیستم."
با حرکت سریعی عینک آفتابیِ مارک کِوَلی رو روی سرش گذاشت و چشمهای سبز درخشانش رو نمایان کرد،پشت پلکهاش رو سایه ی برنز زده بود و ریمل تیره ی ابریشمی مژه های ضخیمش رو پوشونده بود. همون یه ذره آرایشِ مگ که روزشو باهاش شروع کرده بود هم چند ساعت پیش به خاطر عرق از بین رفته بود و درحالیکه فرانچسکا بوی کوئِلکزفِلور میداد مگ بوی آبجویی که ریخته بود رو میداد.
به مادر ریزاندام تد نگاه کرد و گفت:
"میشه اول یه اسلحه بهم بدی که بتونم خودمو بکشم؟"
فرانچسکا جواب داد:
"احمق نباش. اگه اسلحه داشتم تا حالا خودم کشته بودمت."
پشه ای که جسارت کرده بود زیادی نزدیک به صورت زیباش پرواز کنه رو با دست کنار زد و ادامه داد:
"کلبه ی مخصوص مهمونمون از خونه جداست. کاملا در اختیار خودته."
"می تونم مامان هم صدات کنم؟"
"خدای من،نه."
اتفاقی گوشه ی لبش رخ داد. دهن کجی بود یا پوزخند؟فهمیدنش غیرممکن بود.گفت:
"مثل بقیه فرانچسکا صدام کن."
مگ انگشتهاشو توی جیبش فرو برد و گفت:
romangram.com | @romangram_com