#به_من_بگو_جذاب_پارت_309


"کر که نیستم. حرفاتو پشت تلفن با شلبی شنیدم."

احتمالا کُد سکوت چند تا سوراخ داشت.

بیردی وقتی از روی صندلی بلند شد نزدیک بود لیوان نوشیدنیشو بریزه،گفت:

"ما هممون داریم تمام تلاشمونو می کنیم تا گندهای تورو جمع کنیم مگ کورانادا و نمی تونیم به تنهایی این کارو بکنیم. اگه تو هم یکم همکاری کنی بد نمیشه."

بعد کتش رو برداشت و رفت،موهای قرمزش توی آفتاب می درخشیدن.

هالی بیسکوئیتش رو توی بشقاب مربعی مومی خورد کرد و گفت:

"فکر می کنم بهتره برگردی به کلیسا."

"به نظر میرسه تو تنها کسی هستی که اینطور فکر می کنه."

مگ با نگرانی به هالی که به دوردست خیره شده بود نگاه کرد و گفت:

"کاملا واضحه که من توی حل مشکلات خودم موندم ولی می دونم یه چیزی داره تورو آزار میده. اگه دوست داشته باشی حرف بزنی من گوش میدم."

"من حرفی برای گفتن ندارم. باید برگردم سر کارم."

هالی لیوان نوشابه ی رها شده ی مادرش و بیسکوئیت خورد شده رو برداشت و به مغازه ی اِسنَک فروشی برگشت.

مگ به ساختمون باشگاه برگشت تا ماشین نوشیدنی رو برداره. ماشین رو کنار حوض آب گذاشته بود و درست وقتی که به اونجا رسید یه چهره ی خیلی آشنا و ناخوشایند از کنار ساختمون باشگاه پیداش شد. لباس طرح لوبوتینش نشون میداد که برای بازی گلف نیومده. در عوض با گام هایی مصمم به سمت مگ اومد،کفش های پاشنه بلندش روی آسفالت صدا می دادن، وقتی وارد چمن ها شد صدای تق تق کفش هاش قطع شد.

مگ جلوی خودشو گرفت تا با انگشتهاش علامت صلیب نکشه ولی وقتی فرانچسکا جلوش ایستاد نتونست جلوی ناله اش رو بگیره و گفت:

romangram.com | @romangram_com