#به_من_بگو_جذاب_پارت_308


″فقط من نیستم مامان هم میخواد تو اونجا بمونی.″

مگ شدیدا شک داشت ولی اینکه هالی اینقدر برای دوستیشون ارزش قائل بود که جلوی مادرش بایسته خیلی براش مهم بود. تیکه ای از بیسکوئیتی که هالی نمیخوردش برداشت و گفت:

″از پیشنهادتون ممنونم ولی من برنامه های خودمو دارم.″

هالی گفت:

″چه برنامه ای؟″

″برمیگردم کلیسا.″

بیردی گفت:

″تد به هیچ وجه اجازه نمیده اینکارو بکنی.″

"قفل هارو عوض کرده، می خوام برگردم خونه ی خودم."

چیزی در مورد دوربین مدار بسته ای که تد قرار بود امروز نصب کنه نگفت. هر چه مردم کمتر بدونن بهتره.

بیردی گفت:

"آره خوب ما همیشه نمی تونیم به چیزی که میخوایم برسیم. تو اصلا قصد نداری به کسی غیر از خودت فکر کنی؟"

"مامان! این خوبه که داره برمیگرده خونه اش. چرا باید اینقد منفی باف باشی؟"

"متاسفم هالی ولی تو نمیخوای قبول کنی مگ چقدر همه چیزو بهم ریخته. دیروز توی مهمونی فرانچسکا...تو اونجا نبودی پس احتمالا نمی دونی..."

romangram.com | @romangram_com