#به_من_بگو_جذاب_پارت_307
″بله به نظر میرسه همه شنیدن.″
بیردی روکش نی رو پاره و توی نوشیدنیش فرو کرد و گفت:
″من چند ساعت پیش با شلبی حرف زدم. اون لطف کرد تو رو دعوت کرد تا توی خونه اش بمونی که البته مجبور نبود اینکارو بکنه، خودت که میدونی.″
مگ جوابی خنثی داد:
″میدونم.″
بیردی نی رو بین یخ های نوشیدنیش چرخوند:
″از اونجایی که به نظر میرسه دلت نمیخواد اونجا بمونی هالی فکر کرد...″
هالی نگاه مرگباری به مادرش انداخت و گفت:
″مامان!″
″خیلی خوب ببخشید. من فکر کردم شاید توی مهمان خانه راحت تر باشی. از خونه ی شلبی به باشگاه نزدیکتره پس مجبور نیستی مسافت طولانی تا محل کارت رانندگی کنی و اتاق ها هم در حال حاضر رزرو نشدن.″
بیردی ضربه ی محکمی با نی به ته لیوان کاغذی زد که می تونست سوراخش کنه و ادامه داد:
″تو می تونی به عنوان مهمون من توی اتاق یاسمن بمونی. یه آشپزخونه کوچیک داره و از اونجایی که بارها تمیزش کردی حتما یادته.″
″مامان!″
خون توی صورت رنگ پریده ی هالی جمع شد. هالی حالت عصبی داشت که مگ رو نگران کرده بود.هالی گفت:
romangram.com | @romangram_com