#به_من_بگو_جذاب_پارت_306
"من ترتیب دسر رو میدم."
تماس بعدی از طرف اسپنس بود برای همین جواب نداد ولی اون یه پیام گذاشت تا بگه دو روز دیگه بر میگرده و یه لیموزین می فرسته دنبال مگ تا با هم برن شام بخورن. بعد از اون هالی تماس گرفت تا ازش بخواد که ساعت دو موقع استراحتش دم مغازه ی اِسنَک فروشی همو ببینن. وقتی مگ رسید اونجا یه سوپرایز ناخوشایند در هیبت بیردی کیتل دریافت کرد که رو به روی دخترش سر یکی از میزهای سبز رنگ اسنک فروشی نشسته بود.
بیردی یه کت و شلوار بادمجونی رسمی پوشیده بود. کتش رو پشت صندلی آویزون کرده بود و تاپ سفیدش بازوهای کمی تپل و کک مکیش رو به نمایش گذاشته بود. هالی آرایش نکرده بود که اگه اینقدر رنگ پریده و عصبی نبود باعث بهتر شدن قیافش میشد. هالی به سرعت از روی صندلی بلند شد و گفت:
″مامان میخواست یه چیزی بهت بگه.″
مگ نمیخواست حرفهای بیردی کیتل رو بشنوئه ولی روی صندلی خالی بینشون نشست و به هالی گفت:
″امیدوارم از دیروز بهتر باشی.″
″خوبم.″
هالی دوباره نشست و شروع به بازی با بیسکوئیت شکلاتی که روی یه کاغذ مومی مربعی شکل قرار داشت کرد. مگ مکالمه ای که دیروز توی مهمونی ناهار شنیده بود رو به یادآورد. بیردی گفته بود:
″هالی دیشب دوباره با کایل بَسکام بود. قسم میخورم اگه حامله بشه...″
مگ هفته گذشته هالی رو با یه پسر لاغر و قد بلندِ هم سن و سال خودش توی پارکینگ دیده بود ولی وقتی در موردش حرف زده بود هالی طفره رفته بود.
هالی تیکه ای از بیسکوئیت جدا کرد. مگ سعی کرده بود این بیسکوئیت ها رو توی ماشین نوشیدنی بفروشه ولی شکلاتش دائما آب میشد، هالی گفت:
″بگو مامان. ازش بپرس.″
گوشه های دهن بیردی فرو رفت و دستبند طلاییش با لبه ی میز برخورد کرد،گفت:
″در مورد اتفاق توی کلیسا شنیدم.″
romangram.com | @romangram_com