#به_من_بگو_جذاب_پارت_305
اونی که کوتاه تر،سبزه و مو مشکی بود و همه 'کوکی' صداش می کردن مستقیم رفت سر اصل مطلب و گفت:
"ما همه می دونیم خودت پشت ماجرای کلیسا هستی و خوب می دونیم چرا این کارو کردی."
مگ باید حدس میزد این اتفاق میفته ولی این کارو نکرده بود.
زنِ بلندتر دستکش های گلفش رو پوشید و گفت:
"تو می خواستی بری با تد زندگی کنی و اون قبول نمی کرده برای همین تصمیم گرفتی کاری کنی که نتونه درخواستت رو رد کنه. اون روز صبح قبل از اینکه بیای برای فرانچسکا کار کنی خودت کلیسارو به هم ریختی."
مگ گفت:
"خودتونم این حرفهارو باور ندارین."
کوکی بدون اینکه نوشیدنی همیشگیش رو بگیره چوبی از کیفش بیرون کشید و گفت:
"واقعا فکر کردی می تونی موفق بشی؟"
بعد از اینکه رفتن مگ مدتی دور زمین راه رفت بعد روی نیمکت چوبی کنار زمین نشست. هنوز ساعت یازده نشده بود ولی موجی از گرما توی هوا پخش شده بود. باید از اینجا می رفت. اینجا هیچ آینده ای نداشت. نه شغل با ارزشی و نه حتی یه دوست واقعی ولی در هر صورت اینجا می موند. چون مردی که به طور احمقانه ای عاشقش شده بود آینده ی شهری که خیلی براش مهم بود رو به خطر انداخته بود تا به همه ی دنیا بگه مگ چقدر براش مهمه.
این موضوع رو با تمام وجود به جون خرید.
کمی بعد گوشیش شروع به زنگ خوردن کرد. اولین تماس از تد بود.گفت:
"شنیدم مافیای زنان محلی دارن سعی می کنن تورو از خونه ی من بیرون بکشن. بهشون توجه نکن. تو پیش من می مونی و امیدوارم قصد داشته باشی برای شام یه چیز خوب درست کنی."
مکثی طولانی کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com