#به_من_بگو_جذاب_پارت_304
"مگ تو نمی تونی پیش تد بمونی. واقعا نمی تونی."
مگ وانمود کرد نشنیده و ماشین رو به حرکت درآورد.
اجازه نداشت وقتی منتظر مشتریه روی جواهراتش کار کنه برای همین کتاب "زمین آمریکایی" رو که از تد قرض گرفته بود بیرون آورد. اما حتی حرفهای باهوشترین محیط زیست شناس کشور هم نتونست توجهش رو جلب کنه. و وقتی اولین گروه خانوم ها پیداشون شد کتاب رو کنار گذاشت.
"مگ شنیدیم یه نفر به زور وارد کلیسا شده."
"حتما خیلی ترسیدی."
"فکر می کنی کار کی بوده؟"
"شرط می بندم می خواسته جواهراتت رو بدزده."
مگ لیوان های کاغذی رو پر از یخ کرد و بعد نوشیدنی ریخت و سوالهاشونو تا جایی که می تونست خلاصه جواب داد: بله ترسناک بود. نه هیچ ایده ای نداشت که کار کی می تونه باشه. بله قصد داشت از این به بعد خیلی بیشتر مراقب باشه.
وقتی گروه بعدی پیداشون شد تقریبا دوباره همون حرفهارو شنید ولی باز هم متوجه موضوع نشد. وقتی همه رفتن توی زمین تازه متوجه شد که هیچ کدوم از اون هشت زن چیزی در مورد بوسه ی تد توی مهمونی ناهار یا اینکه تد اعلام کرده بود اون و مگ با هم هستن، نگفتن.
رفتارهاشونو درک نمی کرد. زن های این شهر هیچ چیزی رو به اندازه ی فضولی تو زندگی دیگران، مخصوصا زندگی تد، دوست نداشتن پس رعایت ادب باعث نشده بود حرفی نزنن. اینجا چه خبر بود؟
وقتی گروه بعدی شروع به زدن ضربه هاشون کردن مگ قطعات پازل رو کنار هم چید و بالاخره متوجه موضوع شد.
هیچ کدوم از زن هایی که باهاشون حرف زده بود توی مهمونی ناهار دیروز نبودن و از چیزی خبر نداشتن. بیست مهمونی که دیده بودن چه اتفاقی افتاده تصمیم گرفته بودن سکوت کنن.
توی ماشین نوشیدنی فروشیش نشست و تصور کرد که دیشب خط های تلفن مشغول بوده و می تونست بشنوه که تک تک مهمون های فرانچسکا به انجیل یا آخرین شماره ی مجله ی مد قسم می خورن که هیچی به دیگران نگن. بیست زن شایعه پراکن واینتی قسم خوردن سکوت کنن. در حالت عادی این قول و قرار خیلی طول نمی کشید ولی وقتی بحث تد در میون بود، همه چیز امکان پذیر بود.
مگ به گروه بعدی هم سرویس داد و اونها هم فقط در مورد کسی که به زور وارد کلیسا شده بود حرف زدن نه تد. ولی نیم ساعت بعد وقتی گروه آخر اومدن شرایط تغییر کرد. یه گروه دو نفره! مگ به محض اینکه دید دارن از ماشین پیاده میشن می دونست این مکالمه فرق داره. هردوشون توی مهمونی ناهار دیروز بودن و دیده بودن چه اتفاقی افتاده. حالا هر دو با نگاه های کاملا غیر دوستانه ای به سمتش می اومدن.
romangram.com | @romangram_com