#به_من_بگو_جذاب_پارت_303


"شلبی ساعت شش منتظرته. و از اینکه کسی دیر برسه سر قرار ناراحت میشه."

"صبر کن!"

مگ پشت سرش رفت و گفت:

"من نمیرم توی خونه ی بچگی های تو."

توری دستهاشو روی کمرش گذاشت و با جدی ترین حالتی که مگ تا حالا ازش دیده بود گفت:

"تو نمی تونی خونه ی تد بمونی."

مگ اینو می دونست ولی از اینکه بهش دستور بدن متنفر بود،گفت:

"برعکس نظر همتون من پیش هیچ کدومتون نمیام و برمی گردم کلیسا."

توری غرید:

"تو واقعا فکر می کنی بعد از اتفاقی که افتاده تد بهت اجازه میده برگردی اونجا؟"

"من برای هیچ کاری از تد اجازه نمیگیرم."

با گام هایی محکم به سمت ماشین نوشیدنی رفت و ادامه داد:

"از شلبی به خاطر دست و دلبازیش تشکر کن ولی من تصمیمم رو گرفتم."

توری دنبالش رفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com