#به_من_بگو_جذاب_پارت_301
تد با عصبانیت گفت:
″خودم با مامانم حرف میزنم. من دوستش دارم ولی اون زندگی منو اداره نمی کنه.″
″آره،هممون همینو می گیم. من،تو،لوسی.″
با چوب روی خاک کشید و ادامه داد:
″مادرهامون زن های قدرتمندی هستن. عاقل و باهوشن، دنیاشونو اداره می کنن و به شدت ماها رو دوست دارن. یه ترکیبِ قوی که باعث می شه به سختی بتونیم وانمود کنیم اونها مادرهای معمولی هستن.″
″تو اینجا تنها نمی مونی. حتی جایی برای خوابیدن نداری.″
مگ از بین درختها به تپه ی آشغالی که حالا تشکش هم جزئی ازشون بود نگاه کرد، هرکسی اینکارو کرده بود تا وقتی مگ توی واینت بود دست از این کار برنمیداشت. گفت :
″خیلی خوب. ولی فقط امشب.″
مگ با ماشینش دنبال تد به خونه اش رفت. تازه وارد شده بودن که تد اونو به سینه اش چسبوند و با یه دست با مادرش تماس گرفت:
″مامان یه نفر وارد کلیسا شده و همه چیزو خراب کرده برای همین چند روزی مگ پیش من می مونه. تو اونو می ترسونی من هم از دستت عصبانیم و در حال حاضر اینجا ازت استقبال نمی شه پس تنهامون بذار.″
بعد قطع کرد.
مگ اعتراض کرد:
″اون منو نمی ترسونه. نه خیلی زیاد.″
تد دماغش رو بوسید سمت پله ها چرخوندش و ضربه ای روی باسنش زد، کمی دستش رو روی اژدها نگه داشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com